ایران ویژ


+ کوروش بزرگ

کوروش بزرگ


از تولد تا آغاز جوانی
دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ناممکن می نماید. لیکن خوشبختانه در کلیات ،  ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست. تقریباً تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش ارائه می دهند ، تصویری که استیاگ ( آژی دهاک ) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است.
استیاگ -  سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد -  آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از این روی  هیچ چیز استیاگ را به اندازه ی دخترش ماندانا نمی هراساند.  این اندیشه که روزی  ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت او کند ، استیاگ را برآن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه ی پارسی – که از جانب او بر انزان حکم می راند -  درآورد. مردم ماد همواره پارسیان را به دیده ی تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی استیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا ، به واسطه ی پارسی بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه ی تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند. ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد. درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید ، استیاگ را وحشت یک کابوس متلاطم می سازد. او در خواب ،  ماندانا را می بیند که به جای فرزند بوته ی تاکی زاییده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک آسیا را می پوشاند. معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند کودکی که ماندانا زاییده است امپراتوری ماد را نابود خواهد کرد ، بر سراسر آسیا مسلط گشته  و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.
وحشت استیاگ دوچندان می شود. بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ، استیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه ی خود ببرد و سر به نیست کند. کوروش کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این مأموریت ناخواسته برآید ، چوپانی به نام میتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهدید و ترعیب ،  این وظیفه ی شوم را به او محول می کند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیاد داشته باشد ببری و درآنجا رها کنی ؛  در غیر این صورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد. چوپان بی نوا ، ناچار بچه را برمی دارد و روانه ی خانه اش می شود در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد.  اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا که خداوند اراده ی خود را بالا تر از همه ی اراده های دیگر قرار داده ،  زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد و ماجرا را برای زنش باز می گوید ، زن و شوهر که هر دو دل  به مهر این کودک زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را به جای فرزند خود بزرگ کنند. میتراداتس لباسهای کوروش را به تن کودک مرده ی خود می کند و او را ، بدانسان که هارپاگ دستور داده بود ، در بیابان رها می کند.
کوروش کبیر تا ده سالگی در دامن مادرخوانده ی خود پرورش می یابد. هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند :  « او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود. بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی .  از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ،‌ و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد.  کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره ، که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند ، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ، و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، اول می شد. وقتی هم مغلوب می شد نخستین کسی بود که به خود می خندید. از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد ، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هیژده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »
زندگی کوروش جوان  بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد ؛  : « یک روز که کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ی ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پیشآمدی روی داد که هیچکس پی آمدهای آنرا پیش بینی نمی کرد.  کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود. هر یک به وظایف خویش آشنا بود و همه می بایست از فرمانها و دستورهای فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند. یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبری از کوروش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند. وقتی پس از این تنبیه ، که جزو مقررات بازی بود ، ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود ، چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با یک پسر روستایی حقیر می کنند. رفت و شکایت به پدرش برد. آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانید و از اهانت و بی حرمتی شدید و آشکاری که نسبت به طبقه ی نجبا شده بود شکوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ی او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردک ، که به خود جرئت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده ای؟ » کوروش جواب داد: « هان ای پادشاه ! من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند ، چون به نظرشان بیش از همه ی بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم. باری ، در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد. »
استیاگ دانست که این یک چوپان زاده ی معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره ی او خیره شد ، به نظرش شبیه به خطوط چهره ی خودش می آمد. بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده بی مقدمه گفت : « این بچه را از کجا آورده ای؟ ». چوپان بیچاره سخت جا خورد ، من من کنان سعی کرد قصه ای سر هم کند و به شاه بگوید ولی وقتی که استیاگ تهدیدش کرده که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند ، تمام ماجرا را آنسان که می دانست برایش بازگفت.
استیاگ بیش از آنکه از هارپاگ خشمگین شده باشد از کوروش ترسیده بود. بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند : « از آنجا این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان وی هستند و اگر تو بر وی خشم گیری خود را با آنان روی در رو کرده ای ، با این حال موجبات نگرانی نیز از بین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبیر گشته است  و او دیگر شاه نخواهد شد به این معنی که دختر تو فرزندی زاییده که شاه شده.  بنابرین دیگر لازم نیست که از او بترسی ، پس او را به پارس بفرست. »
تعبیر زیرکانه ی مغان در استیاگ اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ی تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید. دوره ای که مقدر بود دوره ی عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد.

نخستین نبرد
گذشت که میتراداتس ( ناپدری کوروش) پس از آنکه با تهدید استیاگ مواجه شد ، داستان کودکی کوروش و چگونگی زنده ماندن او را آنگونه که می دانست برای استیاگ بازگو کرد و طبعاً در این میان از هارپاگ نیز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباری  با تفسیر زیرکانه ی خود توانستند استیاگ را قانع کنند که زنده ماندن کوروش و نجات یافتنش از حکم اعدام وی ،  تنها در اثر حمایت خدایان بوده است ،  اما این موضوع هرگز استیاگ را برآن نداشت که چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئولیتی که به وی سپرده بود به سخت ترین شکل مجازات نکند. استیاگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بکشند. آنچه هرودوت در تشریح نحوه ی اجرای این حکم آورده است بسیار سخت و دردناک است:
پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و در دیگ بزرگی پختند ،  آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه – که البته هارپاگ نیز یکی از مهمانان آن بود –  بر سر سفره آوردند ؛  پس صرف غذا و باده خواری مفصل ، استیاگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسید و هارپاگ نیز پاسخ آورد که در کاخ خود هرگز چنین غذای لذیذ و شاهانه ای نخورده بود ؛ آنگاه استیاگ در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان خویش فاش ساخت که آن غذای لذیذ گوشت پسر هارپاگ بوده است.
صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه ، استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه  می داشت ؛  به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تلافی کند. هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ، بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان(  به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.
هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش ، خود این جنگ را آغاز کرده  یا استیاگ او را به نبرد واداشته است.  یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است –  برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.
باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را –  که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده  بود –  بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند  بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد.  و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند. از جمله  ” پولی ین“  که چنین می نویسد :
« کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد. صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – که در جریان تعقیب لشکر پارس پراکنده شده بودند –  بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کوروش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید. »
نیکلای دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان ، پدران ، برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند.
به هر روی فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال ۵۵٠  ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال -  که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود -  به انزان انتقال یافت.
کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ  و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است – پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ، که به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود. بعدها با ازدواج کوروش و آمیتیس ( دختر استیاگ و خاله ی کوروش ) ارتباط میان کوروش و استیاگ و به تبع آن ارتباط میان پارسیان و مادها ، نزدیک تر و صمیمی تر از گذشته شد. ( گفتنی است چنین ازدواجهای درون خانوادگی در دوران باستان –  بویژه در خانواده های سلطنتی –  بسیار معمول بوده است).   پس از نبردی که  امپراتوری ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ۵۴٧  ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور  پیروزمندانه ی  قوم پارس بنا نهاد.

نبرد سارد
سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “  برای کرزوس ، پادشاه لیدی  -  همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران کننده  و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ،  برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ،  نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ،  تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت. 
فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه  به لاسدمون ( لاکدومنیا ،  پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید ، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند.  ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال ، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف -  از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون -  فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ،  نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود. از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود :
« خدایان ، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد.»
این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که اصلاَ با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود.  بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را -  که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود -   به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند  و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد.
با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ۵۴۶ پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند -  از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید. پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاک ایران  دارایی های  تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی  با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛  ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند ، به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود. نخستین بار ، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند. به گفته ی هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند ،  از یکدیگر جدا شدند.  کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ،  از هر طرف به ایران حمله ور شود.  پس از رسیدن به سارد ، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.
صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید ، بر خلاف پیش بینی های کرزوس ، تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد. سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیش روی کرده اند غرق در حیرت گردید. از یک طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد ، سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود چون هرگز گمان نمی کرد که پارسی ها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند. بنابرین تنها راه چاره ،  سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.
کوروش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه ، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای  کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی ، نگرانش می کرد. لذا به توصیه دوست مادی خود ، هارپاگ ( همان کسی که یکبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی کنند و به محض نزدیک شدن به شتران ، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود. بنابرین سواره نظام لیدی ، هرچقدر هم که قدرتمند باشد ، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عملاَ از کار خواهد افتاد. پیاده نظام کوروش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کوروش که «  خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند. از میان لیدیایی ها ، آنان که زنده مانده بودند -  به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند -  به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند.  به این امید که بالاخره متحدین اسپارتی ، بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند. پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها ، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.
شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند.  پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کوروش اعلام کرد به هر کس که بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید که کلاه خود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاک پایین آمد ، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت. ” هی رویاس “ دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ، گروه کوچکی از سپاهیان کوروش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.
در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان ، روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت که نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است ،  آنچه در این مورد خاص می گوید ،  حقیقی به نظر نمی رسد. ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت :
« وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟  من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که عنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند. بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال ، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ،‌ پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند.
تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد.  گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام . البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باری ، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممکن است که دیگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کوروش گفت :  من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی. »
و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد: ”  ای مرد ! کرزوس را نکش “  بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کوروش ، کرزوس را به همراه ١۴ تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ .  کوروش توسط مترجم خود ، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس کرزوس گفت : « زمانیکه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »
این بود روایت هرودوت  از آنچه بر پادشاه سارد گذشت.  ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش –  یعنی مقدس ترین چیزی که در تمام عالم وجود دارد -  بی حرمتی کرده ، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کوروش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است.  و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که اصولاَ در زمان سلطنت کرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی - کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.
در مورد آنچه در شهر سارد رخ  داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی ،  شهر را غارت نکرده  و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابقاَ فتح کرده بودند ، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید.


تسخیر مستعمرات یونانی
پس از بدست آوردن سارد ، تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانکه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری که مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ، بنا کرده بودند. کوچ کنندگان از سه قوم بودند : ینانها ، الیانها و دریانها. نام یونان به زبان پارسی از نام قوم یکمی آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها ( مستعمرات ) بیشتر بود.
هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد: ینانهایی که شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا کرده اند که از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با این شهرها برابری کنند و نه شهرهای پایین ، نه کرانه های خاوری و نه کرانه های باختری .
ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه که در باختر واقع است پس از ان می نویت و پری ین است . این شهرها در کاریه قرار دارند و اهالی آنها به یک زبان سخن می گویند. شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست : افس ، کل فن ، لیدوس ، تئوس ، کلازمن ، فوسه. اینها به یک زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر ینانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است که که در خشکی بنا شده است. اهالی خیوس و ارتیر به یک زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجه ینانی .
پس از آن هرودوت می گوید : ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آها از اینجا بود که در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند. بنابرین چه آتنیها  و چه دیگر ینانیها پرهیز داشتند از اینکه خود را ینانی بنامند و گمان می رود که اکنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند.
دوازده شهر همی پیمان ینانی برعکس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدی برای خود ساختند که آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر کسی را به آنجا راه نمی دادند و کسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود که در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میکال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ، پوسیدون هلی کون ، ساخته شده است. در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند.
از گفته های هرودت روشن می شود که دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی داشتند ولی بعدها هالی کارناس را باری اینکه یک ی از اهالی آن بر خلاف عادت قدیم رفتار کرد ، از پیمان بیرون کردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا کردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمینها الیانی پربارتر از زمینهای ینانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برابری نمی کرد.
از گفته های هرودوت چنین برمی آید که این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا کدره بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود. زیرا هر یک از همبسته های کوچک برپا کرده با هم هم چشمی و کشمکش داشتند.
پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید : ینانها و الیانها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و درخاست کردند که کوروش با آنها مانند پادشاه لید ی رفتار کند یعنی به کارهای درونی آنها دخالت نکند وهمان امتیازات را بشناسد. کوروش پاسخی یکراست به آنها نداده و این مثل را آورد : « زنی به دریا نزدیک شده و دید که ماهیهای قشنگی در آب شنا می کنند. پیش خود گفت : اگر من نی بزنم آشکارا این ماهیها به خشکی درآیند . بعد نشست و هر چند که نی زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افکند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند. وقتی که ماهی ها در تور به بالا و پایین می جستند ، نی زن حال آنها را دید و گفت : حالا دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. »
هرودوت این گفته را چنین تعبیر می کند : کوروش خواست با این مثل آنها بدانند که موقع را از دست داده اند، چه وقتی که پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد کرده بودند. از میان مستعمرات یونانی ، کوروش فقط با اهالی ملیطه قرارداد کرزوس را تازه کرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. نمایندگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانیدند . سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای کوچک نمایندگانی برگزیده شدند که در پانیونیوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.
نمایندگان شهرهایی چون کل فن ، افس ، فوسه ، پری ین ، لبدس ، تئوس ، اریتر و دیگران در اینجا گرد آمده بودند . شهر ملیطه چون به مقصود خویش رسیده بود در این گروه شرکت نکرد. جزیره ی سامس و خیوس هم شرکت نکردند به این امید که کوروش چون نیروی دریایی نیرومندی ندارد کاری با آنها نخواهد داشت. ولی دیگر شهرها با وجود اختلافاتی که با یکدیگر داشتند ، از جهت خطر مشترکی که احساس می کردند در این گردهمآیی حضور یافتند. الیانها گفتند هر چه ینانها بکنند ما هم خواهیم کرد. دریانها از جهت آنکه از شهرهای کارناس که دریانی بود نماینده ای پذیرفته نشده بود ، از شرکت در عملیات خودداری کردند. چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این گردهمآیی شرکت کنند ، ینانها و االیانها قرار گذاتند نماینده ای به اسپارت گسیل کنند و از آن دولت یاری جویند. با این هدف پی تر موس نامی از اهای فوسه که سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدایا به نزد اولیای دولت اسپارت فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده کردند که گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبینی کنند. بدین منظور یک کشتس اسپارتی پنجاه پارویی رهسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت ، فردی به نام لاکریناس را برگزیدند و برای مذاکره با کوروش روانه ی سارد کردند. او به شاه گفت : بر حذر باشید از اینکه مستعمرات یونانی را آزار کنید ، زیرا اسپارت چنین رفتاری را نخواهد پذیرفت.
کوروش از یونانیهایی که در رکاب وی بودند پرسید : مگر این لاسدمونیها کیستند و عده شان چقدر است که اینگونه سخن می گویند؟ پس از آنکه یونانیها این مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماینده کرد و گفت : من از مردمی که در شهرهایشان جای ویژه ای دارند که در آنجا گرد هم می آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یکدیگر را فریب می دهند هراسی ندارم. اگر زنده ماندم چنان کنم که این مردم به جای دخالت در کار ینانیها از کارهای خودشان سخن بگویند.
نماینده ی اسپارت پس از شنیدن پاسخ کوروش به کشور خویش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناک ساندریس ، آریستون ) پاسخ کوروش را رسانید. انها هم پاسخ را به مردم رسانیدند و مسئله ی کمک گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همین جا ختم شد.
هرودوت می گوید بیم دادن کوروش به همه ی یونانیها بود ، چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم برای داد و ستد در آنجا گرد می آیند ولی در پارس چنین میدانهایی وجود ندارد. نتیجه ای که تاریخنگار یاد شده می گیرد درست نیست زیرا مقصود کوروش روش حکومت آنها بوده است . یونانیهایی که از ملتزمین کوروش بودند او را از روش حکومت اسپارت آگاه کرده و گفتند مردم در جایی میدان مانند گرد آمده و در کارها سخن می گویند و هر یک از سخنوران می خواهند باور خود را به مردم بپذیرانند.
آشکار است که ککوروش از روش چنین حکومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خلاف این فرض طبیعی نیست. زیرا وقتی که می خواهند مردمی را بشناسانند روش حکومت آن را کنار نمی گذارند تا از میدان داد و ستد سخن بگویند. بنابرین از این پاسخ نمی توان داوری کرد که میدان خرید و فروش در پارس پیدایی نداشته است به عکس چون داد و ستد در آن زمان بیشتر با تبدیل جنس به جنس می شد و مغازه یا حجره برای اینگونه داد وستد تنگ بود ، پس این میدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حکومت اسپارتیها بود نه میدان داد و ستد آنها.
کوروش در این هنگام به کارهایی که در خاور داشت بیش از کارهای باختر اهمیت داد. یک تن از اهالی لیدیه به نام پاکتیاس را برگزید و به حکومت این کشور گماشت . ترتیبات آن را با حوالی که در زمان آزادی داشت باقی گذاشت و پس از آن با کرزوس راهی ایران شد.
هرودوت می گوید دلیل برگزیدن یک تن لیدیایی به فرمانروایی این کشور این بود که کوروش ترتیب ایران را در دید آورد ، چون در ایران رسم بر این بود که وقتی کشوری را می گرفتند از خانواده فرمانروایان یا نجبای آن کشور کسی را به فرمانروایی آن بر می گزیدند. ولی دیری نپایید که کورش دانست که این ترتیب سازگار اوضاع آسیای پایینی نیست. توضیح آنکه پاکتیاس همین که کورش را دور دید وعوی آزاد شدن لیدیه کرد و چون کورش گنجینه را به او سپرده بود با آن پول مردم کناره را با خود همراه کرد و سپاهی ترتیب داد بعد به سارد شتافته و فرمانروای ایرانی را در ارگ پیرامون گرفت. این خبر در راه به کورش رسید و او چنانکه هرودت می گوید از کرزوس پرید سرانجام این کار چیست ؟ چنیین به نظر می آید که مردم لیدی هم برای خودشان و هم برای من دردسر درست می کنند. آیا بهتر نیست که لیدیها را برده کنم ؟ کرزوس در پاسخ گفت خشمگین نشو ، لیدها نه از بابت گذشته گناهی دارند و نه از جهت حا ل . گذشته ها به گردن من بود و حال گناه از پاکتیاس است که باید تنبیه شود. از گناه لیدیها بگذر و برای اینکه بعدها شورش نکنند نماینده ای به سارد فرست و فرمان بده که لیدیها اسلحه برندارند ، در زیر ردا قبایی بپوشند و کفشاهی بلند به پا کنند و کودکان خویش را به نواختن آلات موسیقی و بازرگانی وادارند. به زودی خواهی دید که مردان لیدی زنانی خواهند بود و اندیشه تو از شورش آنها راحت خواهد شد.  والبته کورش هرگز به این توصیه های رهبری که برای زن کردن مردان کشورش نقشه می کشید اهمیت نداد. مازارس سردار ایرانی برای سرکوب شورش پاکتیاس به سارد فرستاده شد. با ورود مازارس به شهر سارد ، پاکتیاس شهر را رها کرد و به کوم ( =  کیمه ، مستعمره ی یونانی )  گریخت. مازارس به اهالی کوم پیغام داد که باید پاکتیاس را تسلیم کنند. اهالی کوم از یک سو نمی خواستند با پارسیان وارد جنگ شوند و از سوی دیگر راضی نبودند  کسی را که به آنها پناه آورده است تسلیم پارسیان کنند، لذا از پاکتیاس خواستند تا از شهر آنها بیرون رود و به ملیطه بگریزد. به خواست اهالی کوم ، پاکتیاس به ملیطه رفت ولی از بخت بد شهری که به آن پناه آورده بود مردمی داشت بازرگان و پرستنده ی پول !  آنها راضی شدند در ازای دریافت وجهی پاکتیاس را تسلیم کنند ولی پاکتیاس بوسیله ی یک کشتی که از کوم آمده بود به جزیره ی خیوس فرار کرد اما این پایان بدبیاری های او نبود. اهالی این جزیره خواهان ناحیه ای به نام آتارنی بودند که در برابر خیوس  واقع بود و به مازارس گفتند که اگر آن ناحیه را به ما دهی پاکتیاس را به تو می سپاریم. مازارس چنین کرد و مردم خیوس پاکتیاس را آوردند و تحویل سپاهیان پارس دادند.  سپس  مازارس حکم مرگ پاکتیاس را صادر نمود  و بدینگونه  فرماندار شورشی لیدیه مجازات شد.
در پی این حادثه ، کورش  تصمیم گرفت برای دفع خطرات احتمالی  مستعمرات یونانی آسیای صغیر را نیز تسخیر نماید. لذا مازارس را به مطیع کردن این مستعمرات گماشت. نخستین شهری که فرو پاشید پری ین بود. پس از آن دشت مه آندر و کشورهای ماگنزی نیز سر به فرمان پارسیان فرود آوردند. در این هنگام مازارس از دنیا رفت و هارپاگ مادی جانشین او شد. هارپاگ بلافاصله شهر فوسه را پیرامون گرفت و به اهالی آن یک اولتیماتوم بیست و چهار ساعته داد که بجنگند یا تسلیم شوند.  مردم فوسه که دریانوردان زبردستی بودند و کشتی های فراوانی داشتند ، از این مهلت یک شبانه روزی سود بردند و شبانه سوار بر کشتی های خود شهر را ترک کردند. با پایان یافتن زمان تعیین شده ، سپاهیان پارسی به شهر درآمدند و شهر خالی از سکنه ی فوسه را بدست گرفتند. مردم فوسه سوار بر کشتی های خود به جزیره ی خیوس گریختند ولی خیوسی ها آنها را نپذیرفتند و به آنان جا ندادند. سپس فراریان فوسه تصمیم گرفتند به کرس کوچ کنند ولی پیش از آن خواستند به شهر خود باز گردند و از پارسیان انتقام بگیرند. با این هدف به فوسه برگشته و در نزدیکی آن شهر  شماری از پارسیان را کشتند.  بسیاری از اهالی فوسه ( تقریبا نیمی از آنها ) با دیدن دوباره ی موطن خود هوس کوچ را از سر پراندند و با استفاده از عفوی که هارپاگ اعلام کرد،  در ازای پذیرفتن فرمانبرداری  از پارسیان به خانه هایشان بازگشتند.  و اما نیم دیگر مردم فوسه به آلالیا در کرس رفتند و چون به راه زنی در دریاها پرداختند ، دولت قرتاجنه با آنان نبرد کرد و شمار زیادی از آنان را از پای درآورد و بازمانده ی آنها از جایی به جای دیگر رفتند تا به ولیا در خلیج پولیکاسترو رسیده و در آنجا ساکن شدند.
 پس از آن لشکر پارس آهنگ تسخیر تئوس کرد. تئوس یکی از زیباترین شهرهای ایونیه بود که  سه هزار سال پیش از این بوسیله ی مهاجرانی که از بخش پرتانیه ی آتن به آنجا آمده بودند بنا شده بود.  اهالی تئوس نیز به سان مردم فوسه رفتار کردند . یعنی پیش از رسیدن پارسیان ،  شهر را تخلیه نموده و به آبدر گریختند و در همانجا ساکن شدند. و اما سایر شهرهای ایونیه چون دریانها و اُاِلیانها راه مردم تئوس و فوسه را نرفتند. آنها با پارسیان پیمان بستند و با پذیرش حکومت آنان در شهر و دیار خود ماندند و به زندگی آرام خود ادامه دادند. از آن پس هارپاگ به جنگ با کاریها ، کیلیکها و پداسیها پرداخت و اندک اندک تمام نواحی آسیای صغیر به فرمان ایرانیان درآمد.
  
نبرد بابل
نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذیری رویایی استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کوروش کبیر با مردم مغلوب آن شهر  و یهودیانی که در بند داشتند که او را شایسته ی عنوان « پایه گذار حقوق بشر » کرده است.  به واقع می توان گفت که کوروش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و کیاست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن کمی با شهر بابل و مردوک – خدای خدایان آن -  آشنا گردیم ؛
شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان « بابل » می نامیم در زبان سومری « کادین گیر » و در زبان اکدی « باب ایلانی » نامیده می شود که این هر دو به معنای «  دروازه ی خدایان »  می باشند. ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند. 
حمورابی
هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت کوچک را از پدرش ( سین – موبعلیت ) به ارث بده بود که تقریباً هشتاد مایل درازا و بیست مایل پهنا داشت وحدود آن از سیپار تا مرد ( از فلوجه تا دیوانیه ی کنونی ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگتر وقدرتمندتری کشور بابل را پیرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ی " ریم سین "  ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشی عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عیلامیان ) بر اشنونه حکم می راند. پادشاه حمورابی اگر چه همچون پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت مشتاق گسترش مرزهای کشورش بود ، لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ، پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو به کشورهای همسایه حمله ور گشت ؛ ایسین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی جنوب تا اوروک پیش رفت. در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد.  از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد . در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافی متشکل از عیلامیان ، گوتیان ، سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند. سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا را متصرف می شود. در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند. اینبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان انان را تار و مار می کند که تا نزدیکی مرزهای سوبارتو تیز پیش روی کرده ، تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه ی آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را بصورت یک ملت واحد تحت سلطه ی خود در آورد.
برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت ، حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری ، اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مجموعه ی قوانین » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانین قدیمی تر از پادشاهانی چون « اور – نمو » و « لیپیت – عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را « نخستین قانونگزار تاریخ » نامید ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. برای رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابی در این قانون ، مردوک خدای بابل را که تا آن مان یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی « آنو » و « انلیل » به مردوک تفویض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه ی آفرینش را از نو نوشتند تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند.
بختنصر
پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل دیگر بار عظمت و اقتدار خود را بازیافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد.  ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت ؛  نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و عادل درنیامیخته بود ؛ مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام ، تصویر یک پادشاه خونخوار ، خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند ، تصویری که براستی شایسته ی بختنصر بود.  در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد. پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم های او را از حدقه درآورد. در همین حال بابلیان ، دیوانه وار و مست از بوی خون ، زیباترین اسیران خود را بر می گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند ، چشمانشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشلیم دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ، آنانکه هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند.
نبونید
باری ، بختنصر با همه ی قدرتش در سال ۵۶١ پیش از میلاد از دنیا رفت و پس از او پسرش « آول مردوک » به سلطنت رسید. او بسیار ضعیف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی که از شوهر خواهرش « نرگال سار اوسور » فرمان می گرفتند ، از تخت شاهی به زیر آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت. پس از وی پسرش « لاباسی مردوک » شاه شد. او نیز چند ماهی بیش سلطنت نکرد و فرمانده ی یک گروه شورشی به نام « نبونید » در سال ۵۵۵ پیش از میلاد ( یعنی تنها پنج سال پیش از آنکه کوروش در ایران به پادشاهی برسد ) بر تخت وی تکیه زد.
نبونید در سال ۵۵۴ پیش از میلاد پس از برگزاری جشن سال نو به شهر صور می رود تا در آنجا هیرام – پسر ایتوبعل سوم و برادر مربعل -  را به عنوان خدای آن شهر مستقر سازد. در سال ۵۵۳ پیش از میلاد ادومو و تایما را به تصرف در می آورد. نبونید با تصرف تایما رؤیای بختنصر را دنبال می کرد و می خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شاید به این خاطر که می خواست از بابل در برابر حمله ی احتمالی مصریان حمایت کند. به هر روی ، او در سال ۵۴۸ پیش از میلاد درآنجا اقامت گزید و حکومت بابل را به پسرش « بالتازار »  واگذاشت.
سالها بعد ، آنچه نبونید را وادار به بازگشت کرد ، شنیدن خبر عزیمت سپاه ایران به سوی بابل بود. با شنید ن این خبر ، نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد. وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب ، یعنی به سوی سوریه و مصر نداشت ؛ و تازه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایه ی دوستی از جانب مصر چیزی عایدش نمی شد. سلطان باستانشناس مذهبی که به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسیان هخامنشی نگران شده بود و می دانست که این انتقال قدرت موجودیت بابل را تهدید می کند کوشید تا همه ی فرماندهان لشکری را با نیروهای تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگیزه ی جنبش ملی خاصی بشود که بتواند سدی خلل ناپذیر در برابر مهاجم اشغالگر ایجاد کند. لیکن کاهنان که مواظب اوضاع بودند سلطان را به باد ملامت می گرفتند از این که برای پرداختن به سوداگریهای بی قاعده و به انگیزه ی کنجکاوی های باستانشناسی اندک کفر آمیزش از رسیدگی به امور سیاسی و کشوری غافل مانده است . آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند ، و هیچ در پی این نبودند که خشم و کینه ی خود را پنهان بدارند. بدین جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد فراتر از کامل را به دور خود گرد آورد. بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام که بیگانه در مرزهای کشور توده می شد و کسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی به خود راه بدهد متصدیان مقامات روحانی فکری بجز این در سر نداشتند که ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه حفظ کنند. آنان بی آنکه اندک تردید یا وسواسی به خود راه بدهند حاضر بودند برای انتقام گرفتن از پادشاهی که مرتکب گناه دخالت در امور ایشان شده بود به میهن خویش هم خیانت بکنند.
عامل دیگر بی نظمی داخلی ناشی از روش خصمانه ای بود که یهودیان بابل مصممانه در پیش گرفته بودند. وضع یهودیان در بابل براستی سخت و اسف انگیز بود. از آن جا که بر اثر پیشگویی های حزقیل و یرمیای نبی ، مشعر بر اینکه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر نوینی همراه با عزت و سعادت برای اسرائیل پیش خواهد آمد ، یهودیان با نذر و نیاز تمام خواهان ظهور منجی آزادی بخش موعود بودند ، کسی که مقدر بود اورشلیم را به ایشان باز پس بدهد و برای ایشان کوروش همان منجی آزادی بخش بود. کوروش از جانب خداوند لایزال مأموریت یافته بود که قوم یهود را از آن زندان زرین بیرون بکشد. حزقیل که به یک خانواده ی روحانی تعلق داشت و در سیر تبعید اول یهودیان به بابل آورده شده بود مبشر والای امیدواری ایان بود. او دومین پیشگویی است که به هر سو ندا در می دهد کوروش عامل خداوندی نجات همکیشانش خواهد بود. در همه جا شایع می کند که کوروش شکست ناپذیر است.  و اسرائیل رویای جاودانگی خود را دنبال می کند.«  شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان که در کار مطیع کردن همه ی کشورهای خاور نزدیک و گردآوردن همه ی آنها زیر لوای یک امپراتوری وسیع تر و با اداره شدنی بهتر از اداره ی همه ی کشورهای گذشته بود که به پیغمبر بنی اسرائیل الهام بخشیده بود دست خدایی در کار است. »
بدین گونه حزقیل که با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمره بود ، اکنون با دادن وعده ی بازگشت به وطن به تبعیدیان ، آن هم در آتیه ای نزدیک ، روحیه ی ایشان را تقویت می کرد. و بدین گونه پس از اعلام سلطه ی آتی خداوند بر بابلی که آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی که در آن روحانیون از قدرتی استبدادی برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعه ی اسیر یهودی را تقویت می کرد و از او می خواست که ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابلیان را به ایشان گوشزد می کرد.
 
 
پیروزی کوروش
کوروش در ماه ژوئن سال ۵٣٩ پیش از میلاد ، به همراه پسرش کمبوجیه ( که در رکاب پدر درس کشور گشایی می آموخت ) سرزمین نبونید را اشغال کرد. او با در پیش گرفتن راه معمولی تهاجمات عیلامیان بزودی به کناره های رود دیاله که  شعبه ای از شط دجله است رسید. در حین عبور از این رودخانه یکی از هشت اسب مقدس که به همراه لشکریان عازم به جنگ برای کشیدن عراده ی خورشید می آمدند ترسید و غرق شد. و هرودوت که این ماجرا را نقل کرده است چنین می نویسد: « اسب داخل شط شد و خواست تا از آن عبور کند ، لیکن شط او را در امواج خود فرو برد و با خود کشید و برد. کوروش از این اهانت رود دیاله به خشم آمد و تهدیدش کرد به اینکه چنان ضعیفش خواهد شاخت که در آینده زنان نیز بی ترس و تشویش و براحتی از آن بگذرند. او پس از بیان این تهدید از پیشروی به طرف بابل منصرف شد ، سپاهیان خود را به دو بش تقسیم کرد و هر بخشی را در بک طرفرود به خط کرد. آنگاه در هر طرف ساحل رود با کشیدن طناب طرح حفر یکصد و هشتاد مجرای آب یا کانال را ریخت تا از آن مجراها آب شط را به سمتهای مختلف روان سازد ؛ سپس وقتی سپاهیان با نظم و ترتیبی که مقرر شده بود جا گرفتند کوروش فرمان حفر کردن کانالها را صادر کرد. این کار به سبب زیاد بودن عده ی کارگران بخوبی انجام گرفت لیکن تمام فصل خوش صرف اجرای آن شد. وقتی کوروش انتقام تلف شدن اسب مقدس خود را از شط دیاله گرفت فصل بهار نزدیک شده بود ، و او به پیشروی خود به سمت بابل ادامه داد. » در راه به لشکری برخورد که نبونید موفق شده بود در اوپیس واقع بر رود دجله گرد آورد ، و با آن لشکر درگیر شد. بابلیان درهم شکسته شدند  کوروش ، سیپار ( ابوحبه ) را به تصرف دراورد. در ماه تشرین ( اکتوبر ۵٣٩ پیش از میلاد ) کوروش در اوپیس واقع بر کانال نیسالات بار دیگر با سپاهیان بابلی درگیر شد. بابلیان سر به شورش برداشتند و بسیاری از سربازانشان تلف شدند. د روز چهاردهم (۱۲ اکتوبر ۵٣٩ ) سیپار بی آنکه درگیری بیشتری صورت بگیرد به تصرف سپاهیان کوروش درآمد. »  دو روز بعد ، یعنی در طول مدتی که یک کاروان از سیپار تا بابل می رود ، کوروش به دم دروازه های بابل رسیده بود.
کوروش با مشاهده ی شهر عظیم و باشکوه بابل در پرتو نور دریده ی خورشید – شهری که بناهای افسانه ای آن در زیر آسمان همچون نشانه های قدرت و جاودانگی اش سر برافراشته بودند – ظاهراً بایستی دستخوش نگرانی رقیقی شده باشد. نزدیک شدن سپاهیان پارسی نبونید را ، با وجود پایان بد فرجام برخوردش با کوروش در اوپیس ، هیچ نگران نکرده بود ، چه او امیدوار بود که پارسیان در همان پای دیوارهای بابل خشکشان خواهد زد.
محوطه ی بیرونی شهر بابل با آن برجهای بلند دیده بانی و با دروازه های مفرغینش در سرتاسر دنیای باستان به عنوان مکانی تسخیر ناپذیر شهرت یافته بود. قلعه ی وسیعی که بختنصر در مرکز امپراتوری خود بر اثر پیش بینی حمله ای از دولت ماد بنا نهاده بود همچنان سالم و دست نخورده باقی بود ، چنانچه دیوارهای پله پله ای آن که پشت سر هم قرار داشتند و خندقها و نهرهای آبی که در انها جاری بودند از اغاز سلطنت او چنان خوب نگهداری و یا تعمیر شده بودند که حالت موثر بودن خود از نظر استحکام مطلق را حفظ کرده بودند. این قلعه مظهر کامل هنری بود که معماران نظامی تا به آن دم توانسته بودند در کار دشوار ساختن استحکامات از خود نشان بدهند و به آن تحقق ببخشند. این دژ بزرگ در تصویری که از بابل برداشته می شد چیزی عظیم و باشکوه می نمود. دیودروس که بخش مهمی از آسیا را درنوردیده و سی سال از عمر خود را صرف تألیف و تدوین اثری تحت عنوان « کتابخانه ی تاریخی » کرده است می نویسد : «  ملکه سمیرامیس حصالرهای شهر بال را بنا نهاد. این حصارها ارتفاعی بابر با پنجاه ذرع (۲۳ متر ) دارند و پهنای آنها به درجه ای است که دو عراده به راحتی می توانند پهلو به پهلو از روی آن عبور کنند. » محیط این محوطه ی مستحکم معادل هفت کیلومتر و ششصد متر بود ، و این رقم دقیق را هرودوت به ما می گوید که از پایتخت کشور بابل بازدید کرده بود ، و پس از او نیز مورخانی چون فیلوستراته و پلین و غیره از آن دیدن کرده بودند.
بنابرین نبونید می توانست بی آنکه به دلگرمی ازاین موقعیت زیاده از حد خوشبینی از خود نشان بدهد منتظر نتیجه ی محاصره ی دشوار برای محاصره کنندگان باشد و خویشتن را در پناه چنان دیوارها و برج و باروهای دست نایافتنی در امان بداند. از طرفی هم او هیچ نگرانی خاصی از بابت آذوقه و خوار و بار برای تامین زندگی شهروندان و سپاهیانش نداشت زیرا علاوه بر انبارهای مهم آذوقه و خواربار که در بابل وجود داشت آنچه را هم که برای تامین معاش ساکنان شهر در دره ی اول اهمیت بود می شد در درون خود شهر کاشت چون در بین محوطه ی بیرونی شهر و محوطه ی دومی که به موازات محوطه ی اول در داخل شهر قرار داشت زمینهای وسیعی بود که به کشتزار تبدیل شده بودند. بنابرین نبونید می توانست در صورت لزوم تا ده سال هم در برابر پارسیان مقاومت کند . نبونید نسبت به حضور کوروش در پشت دیوارهای شهر چندان بی اعتنا بود که در همان شب اول محاصره ی بابل ، پسرش بالتازار ضیافتی شاهانه برای پذیرایی از هزار تن مهمان راه انداخته بود ، ضیافتی که بحق برای آیندگان تحت عنوان « مهمانی بالتزار » شهرت یافت. از طرفی ، این مهمانی تنها حادثه ی به یاد ماندنی از دوران حکومت پسر نبونید است. باده خواریها که در نشاط و شادمانی آغاز یافته بود در بیم و وحشت به پایان آمد. در واقع ، در حینی که بالتازار و مهمانش بی اندک ملاحظه ای  سورچرانی می کردند و حرفهای خوشمزه ای درباره ی پارسیان می زدند ، از جمله می گفتند که آنان بزودی در زیر آفتاب سوزان بیابان بخار خواهند شد ، دستی اسرار آمیز و نامرئی این کلمات را روی دیوارهای قصر سلطنتی نوشت : « مانه ، تسل ، فارس » دانیل داستان زیر را از آن صحنه ی تاریخی برای ما بر جای گذاشته است :
« شاه بالتازار مهمانی بزرگ و باشکوهی برای دوستانش که هزار نفر می شدند به راه انداخت ، و خود در حضور ایشان باده نوشید . بالتازار وقتی شراب را چشید دستور داد جامهای طلا و نقره ای را که بختنصر از معبد اورشلیم آورده بود تا شخص شاه و برگان درباری  و زنان و معشوقه هایش برای باده نوشی از آن استفاده کنند بیاورند . آنگاه جامهای زرینی را که از معبد و خانه ی خدا در اورشلیم برداشته بودند آوردند و خود شاه و بزرگان و زنان و معشوقه های او از آنها برای باده نوشی استفاده کردند. همه شراب نوشیدند و در ستایش خدایان طلا و نقره و مفرغ و آهن و چوب و سنگ داد سخن دادند. در آن دم انگشتان دست یک مرد ظاهر شدند و روی گچ دیوار قصر سلطنتی چیزهایی نوشتند. پادشاه آن دست را که چیز می نوشت دید . آنگاه تغییر رنگ داد و فکرش مغشوش شد ، چنانکه دستخوش نگرانی شدیدی گردید. مفاصل دستهایش شل شد و زانوهایش به هم می خوردند. بالتازار فرمان داد تا فوراً ستاره شناسان و فالگیران و رمالان را حاضر کنند. آنگاه شاه رشته ی سخن را به دست گرفت و به حکمای بابل گفت : « هر کس این نوشته را بخواند و معنی آن را برای من توضیح بدهد خلعتی از جامه ی ارغوانی به بر خواهد کرد ، گردنبندی از طلا به گردن خواهد آویخت و در اداره ی امور مقام سوم را احراز خواهد کرد. » حکمای بابل به درون آمدند ولی هیچکدام نتوانستند آن نوشته را بخوانند و درباره ی آن توضیحی به شاه بدهند . در آن دم ملکه به درون تالار مهمانسرا درآمد و بدین گونه سخن آغاز کرد : « هان ، ای پادشاه ، جاوید بزی ! افکارت تو را مشوش نکند و چهره ات رنگ نبازد ! در مملکت تو مردی هست که فکر و روح خدایان را در جسم خود دارد ؛ بدین جهت بختنصر وی را به سمت ریاست جادوگران و ستاره شناسان و فالگیران و رمالان منصوب نمود. چون در فن تعبیر خوابها و در تفسیر و تحلیل معما ها استاد است . این مرد دانیل نام دارد. بفرما تا دانیل را احضار کنند و او وفتی بیاید توضیحات لازم را به تو خواهد داد. »
آنگاه دانیل را به حضور بالتازار آوردند ، و شاه به او گفت : « تو اگر بتوانی این نوشته ی روی دیوار را بخوانی خلعتی از جامه ی ارغوانی خواهی گرفت ، گردنبندی از طلا به گردن خواهی آویخت و سومین مقام را در اداره ی مملکت بدست خواهی آورد. » دانیل به بالتازار پاسخ داد : « خلعتها را برای خود نگاه دار و هدیه ها را به دیگری بده. با این حال من این نوشته را برایت خواهم خواند و معنی آن را به تو خواهم گفت. هان ، ای پادشاه ، خدای تعالی به بختنصر امپراتوری و عظمت و افتخار و شکوه و جلال بخشیده بود ، و به سبب عظمتی که خدا به او داده بود هه ی توده ها و ملتها و آدمیان متکلم به همه ی زبانها در برابر او به  ترس و لزر افتاده بودند. آن پادشاه کسانی را که دلش می خواست می کشت و کسانی را می خواست بمانند زنده می گذاشت. کسانی را که دلش می خواست به اوج عزت می رسانید و کسانی را که نمی خواست به حضیض ذلت می کشانید. لیکن وقتی دلش سر به طغیان برداشت و روحش تا به حد وقاحت و شرارت خشن شد از تخت سلطنت به زیر انداخته شد و افتخاراتش از او سلب گردید. از میان فرزندان آدم رانده شد ، دلش شبیه به دل جانوران گردید و با خران وحشی همخانه شد. به او نیز همچون به گاوان علف دادند که بخورد ، و تنش از شبنم آسمانی خیس شد ، تا روزی که سرانجام پی برد به اینکه خداوند متعال بر سلطنت آدمیان نیز مسلط است و آن را به کسی که خودش دلش می خواهد می دهد. و تو ای بالتازار با اینکه به همه ی این مسایل وارد بوده ای دل خود را تحقیر نکرده ای . تو علیه خدای آسمانها سر برافراشته ای ؛ ظرفهای خانه ی او را به حضور تو آورده اند و تو همراه با بزرگان درباری و زنان و معشوقه هایت از آنها برای نوشیدن شراب استفاده کره ای . تو خدایان طلا و نقره و مفرغ و اهن و چوب و سنگ را که هیچ نمی بینند و هیچ نمی شنوند و چیزی نمی دانند ستایش کرده ای ، ولی در مقام تجلیل و تکریم از خدایی که نفس تو و همه ی راههای زندگیت در دست اوست برنیامده ای. و برای همین است که خدای بزرگ این دست تنها را فرستاده و با آن این خط را نوشته است. و اما خطی که آن دست بر دیوار کاخ تو نوشته است این است : ” مانه ، یعنی شمرده شده ؛ تسل ، یعنی وزن شده ؛ و فارس ، یعنی تقسیم شده “ یعنی خداوند روزهای سلطنت تو را شمرده و به آن خاتمه داده است. منظور از توزین شده یعنی خداوند تو را در ترازوی خود کشیده و سبک درآمده ای. و اما منظور از تقسیم شده یعنی مملکت تو تقسیم خواهد شد و به پارسیان واگذار خواهد گردید. »
به آسانی درک می شود که چنین سخنانی حاکم بابل و مهمانان معتبرش را از ترس و وحشت منجمد کرده است ، مهمانانی که خود را به امان مستی رها کرده بودند ، در حالی که سپاهیان هخامنشی در جلو دیوارهای شهر محاصره شده گرد می آمدند. مانه ! تسل ! فارس ! می توان فهمید که چرا بالتازار دانیل را که لعن و نفرینش کرده و به وحشتش انداخته بود از خود راند.
در شب بعد از آن مهمانی تاریخی کوروش به شهر بابل داخل می شد. مانه ! تسل ! فارس ! چند ساعت بعد از آن هم بالتازار وسیله ی گوبارو افسر قدیمی ، که در ارتش بختنصر فرمانده عالی مقامی بود و او نیز به بهانه ای ناچیز به نبونید خیانت کرده و به خدمت کوروش درآمده بود ، کشته می شود.
بابل که وسایل لازم برای مقاومت دراز مدتی را در اختیار داشت در ظرف چند ساعت سقوط کرد. در پای دیوارهای آن نه نبرد شدیدی در گرفت و نه حتی برخوردی مختصر در بین سپاهیان دو طرف روی داد. مدافعان بابل معتقد بودند که شهرشان با آن برج ها و باروهای محکم و با صد دروازه ی مفرغی که دربرابر قوی ترین منجنیقهای درشکن مقاومند تسخیر ناپذیر خواهد بود. با اطمینان توأم با آرامش خاطر به کسانی که نگران بودند دلگرمی می دادند و به ایشان می گفتند که حملات نیروهای زورمند دشمن هرقدر هم شدید باشد شهر بابل با استحکاماتی که دارد گشودنی نیست. آن عده از بابلیان که در ساختمان محکمترین استحکامات بنا شده تا به آن زمان شرکت کرده بودند از هیچ چیز نمی ترسیدند مگر از خشم و خروش مردوخ خدای خدایان ، و می گفتند تنها آتشهای آسمانی غضب اوست که می تواند شهر را به جزای بدبینی و کارهای کفر آمیزش ویران کند.
از قصه هایی که هرودوت و گزنفون نقل کرده اند ، چنین استنباط می شود که کوروش نیز مانند همه ی فاتحان ناشکیبایی که می خواهند کار غیر ممکن را ممکن کنند و در نبردهایی پیروز شوند که از روی حساب و قاعده باید به شکست بیانجامند جرئت دست زدن به کاری را به خود داد که هیچکس دیگر جرئت نمی کرد چنان بکند . در این روش کوروش همیشه نبوغ نظامی خاصی تشخیص داده می شود ، بطوری که او اغلب اوقات قواعد رایج و معمول جنگ را به مسخره می گیرد ، وقتی ضرورت ایجاب کند یک ابتکار خلاقانه و غیر منتظره را بجای قواعد عادی بکار می برد. کوروش که نقشه ی اولیه اش قطع رابطه ی بابل با دنیای خارج بود ، و پس از اینکه بزودی فهمید که نبونید می تواند وی را به مدت ده سار سر بدواند پی برد به اینکه از محاصره کردن شهر نتیجه ای نخواهد گرفت و تشخیص داد که برای به زانو درآوردن حریف یک وسیله  بیشتر در دست ندارد و آن اینکه مسیر رود فرات را تغییر بدهد و از راه بستر خشک شده ی آن به درون شهر بابل درآید. این طرح ، طرح غیر عقلایی بود! کوروش اگر خودش به استدلال در این باره می پرداخت مسلماً با خود می گفت کاری چنین دیوانه وار تنها بوسیله ی توده ی عظیمی از غولان و یا از خدایان عملی خواهد بود. لیکن چنین استدلالی با خود نکرد و بابل از دست رفت. او حتی زمام اختیار خود را به دست خدایانی هم که سازنده و یا بر هم زننده ی تاریخند رها نکرد. بخوبی می دانست وقتی همه چیز بوسیله ی کارشناسان جنگی و فرماندهان آزموده – که معتقدند همه چیز را پیش بینی کرده اند – محاسبه و سنجیده شده است تنها یک چیز غیر قابل پیش بینی می تواند موفقیت طرحهایی را که مدتها در باره ی آنها تفکر و تأمل شده و از همه جوانب مورد مطالعه قرار گرفته و با تمام قواعد و اصول منطق تطبیق داده شده اند به هم بزند
بابلیان همه چیز را پیش بینی کرده  بودند به جز اینکه کوروش ، برای وارد آوردن ضربت کاری به شهر پرروی بابل دست به یک کار عظیم خواهد زد. سلطان هخامنشی با هیچکس در این باره مشورت نکرد و نظر کسی را نخواست. او از آنجا که می دانست برای شکست دادن جرئت به خرج دادن لازم است بابل را در ظرف یک ساعت و با یک مشت سرباز گرفت. بابلیان وقتی پارسیان را سرگرم به انجام دادن کاری دیدند که هر چه فکر می کردند پی به فایده ی آن نمی بردند دشمنان خود را مسخره می کردند و به کارشان می خندیدند . با هم قرار ملاقات روی حصارهای شهر میگذاشتند چنانکه گفتی در بیابان جشنی برپاست و می خواهند تماشا کنند. دیوارهای قلعه ی خود را آزمایش می کردند و وقتی از استحکام آنها مطمئن می شدند با اعتماد و خوشبینی تمام از نتیجه ی پایان این جنگ با هم سخن می گفتند. بر میزان هدیه های خود به معبد الهه « ایستار» که زهره ی سومریهاست و در حماسه ی گیل گمش از او تمجید شده است می افزودند. در این باره حتی یک لحظه تردید به خو راه نمی دادند که بالاخره یک روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوند در بیرون حصارهای شهر اثری از محاصره کنندگان نخواهند یافت و بک سرباز پارسی برجای نخواهد ماند ، زیرا به عقیده ی بابلیان ، پارسیان با استفاده از چند شب تاریک و بدون ماه بساط خود را برخواهند چید و به دنبال کار خود خواهند رفت. و این اعتماد با اعمال آرامش بخش و فریبنده   ی خود تمام شهر را فرا می گرفت. همه با اطمینان به نیل به یک پیروزی بدون جنگ و جدل و به یک فتح بی رنگ و رونق در اوهام و تصورات زندگی می کردند. ناراضیان از وضع  و کاهنان که با پادشاه و عمال درباری او مخالف بودند کم کم به این عقیده ی عمومی که خوشبینی بود می پیوستند. تنها چند تن یهودی از ته زندان خویش با بیتابی تمام انتظار فرا رسیدن ساعت آزادی خود را می کشیدند. تا سرانجام ، یک شب که بابلیان سرگرم پذیرایی و سورچرانی بودند ، در حینی که بالتازار در برابر چشمان حیرت زده ی خود به نوشته ی افشاگرانه ی مانه ! تسل ! فارس ! نگاه می کرد ، در حینی که سکنه ی شهر در جلو بتهای اخموی خود می رقصیدند و دانیل که ناگهان بر اثر چشم زخم اسرائیل الهام یافته بود و لعن و نفینهای خدای خود علیه پادشاهان بابل را به پسر نبونید می گفت ، در حینی که تنها چند نگهبان بر سر باروهای شهر کشیک می کشیدند و ضمن استراحت در کنار آتشی که خود افروخته بودند سرشان را از باده ی خرما نیز گرم می کردند ،  و بالاخره در حینی که شادی در همه ی دلها و امید در جان کسانی لانه کرده بود که کمتر خوشبین بودند ناگهان خبری حیرت انگیز همچون غرش رعد در آن شهر غرقه در شادی و سرور پیچید ؛ خبری باور نکردنی که ابتدا مردم آن را همچون یک خواب پریشان رد کردند ، خبری که همه ی ساکنان شهر را در حیرت و تعجب فرو برد : بابل بدون جنگ و جدل به تصرف پارسیان درآمده بود. مردم از هر سویی می دویدند و به صورت قاصدان دیوانه واری درامده بودند که ترس و وحشت می پراکندند. پارسیان به درون شهر بابل در می آمدند ... خبر این حادثه ی غیر منتظره همچون آتش سوزی به همه جا سرایت کرد و در همه جا پخش شد. شما تصور چنین چیز عجیب و باور ناکردنی را بکنید که لشکری مهاجم از راه بستر رود سن ، که یک شبه آن را خشک کرده  باشند ، به درون شهر پاریس درآید !  ...   کوروش بی آنکه حتی فردی از سپاهیان خود را از دست بدهد به بابل در می آید ... او از لای جمعیتی که از حیرت خشکشان زده بود راهی برای خود تا به درون قصر لطنتی می گشود. همراهان گوبارو ، آن ژنرال خائن که به خدمت کوروش درآمده بود ، به درون کاخ پادشاه بابل ریختند و خدمتگزاران فداکاری را که جلوشان را می گرفتند تا نگذارند که به درون کاخ درآیند می کشتند ، آنان خود را به درون تالار مهمانسرا می رسانند و در آنجا بالتازار را با مهمانانش می یابند که به زحمت وقوع چنین حادثه ای را باور می کنند. به پسر شاه نزدیک می شوند ، او را می گیرند و می کشند. کوروش نیز به نوبه ی خود به درون کاخ درمی آید و در وسط نعشهایی که بر زمین افتاده اند ، فاتح هخامنشی ضمن سپاس و ستایش از خدایان خود ، خویشتن را پادشاه بابل اعلام می کند. هرودوت و گزنفون در باره ی این ماجرای تاریخی دو قصه برای ما برجای گذاشته اند ، و اینک ما ابتدا آنچه را که هرودوت نوشته است می آوریم :
« کوروش بیشتر سپاهیانش را در سمت مدخل شط ، یعنی در آنجا که رودخانه وارد شهر می شود،  مستقر ساخت. سربازان دیگری را هم در پایین دست رودخانه ، یعنی در آن سوی شهر که رودخانه از آن بیرون می آید ،‌ گماشت و به ایشان دستور داد که هر وقت دیدند آب رودخانه خشکیده و بستر آن قابل عبور شده است از همان راه به درون شهر درآیند. وقتی این اقدامات صورت گرفت و این دستورها داده شد ، خود کوروش با سربازانی که چندان ارزش جنگی و نظامی نداشتند عقب نشست. سپس با تلاش سربازان خود سطح آب شط را پایین آورد ، تا حدی که می شد با پای پیاده از آن عبور کرد. وقتی این نتیجه بدست آمد پارسیان مسیر شط را که اکنون سطح آب آن پایین آمده بود و تا به وسط رانشان بیشتر نمی رسید دنبال کردند و از آن راه به درون شهر بابل درآمدند. مردم خود آن کشور نقل می کنند که چون شهر بابل بسیار وسیع بود با اینکه محلات اطراف شهر به تصرف پارسیان درآمده بود ساکنان محله های مرکزی هنوز خبر نداشتند که چه بر سرشان آمده است ؛‌ و چون از قضا آن روز برای ایشان روز یک جشن عمومی بود در آن هنگام همه می رقصیدند و زمام اختیارخود را بدست عیش وشادی رها کرده بودند تا ساعتی که این خبر را شنیدند. و بدین گونه بود که بابل تسخیر شد.»
و اما قصه ی گزنفون به این شرح است : « کوروش وقتی به جلو شهر بابل رسید نخست سپاهیانش را در اطراف شهر مستقر ساخت و خود با چند تن از فرماندهان و افسران سپاهش سواره گشتی به دور شهر زد. وی پس از آنکه به بررسی و آزمایش حصارها و باروهای شهر پرداخت داشت آماده می شد که سپاهیانش را عقب بنشاند و دست از محاصره ی بابل بکشد ، لیکن در همان اوان یک سرباز فراری بابلی که از شهر گریخته و به سپاهیان او ملحق شده بود به وی خبر داد که بابلیان تصمیم گرفته اند در آن دم که عقب می نشیند به او حمله ور شوند ؛ و در توجیه این تصمیم به گفته افزود : « چون صفوف سربازان پارسی به نظر کسانی که از بالای برج و باروها به ایشان می نگریستند ضعیف جلو کرده است » و این حرف هیچ تعجب آور نبود ، زیرا برای محاصره کردن دیوارهای شهری با چنان وسعت و عظمت صفوف سپاهیان الزاماً می بایست عمق بیشتری داشته باشد. با شنیدن این خبر ، کوروش به نگهبانان ود در وسط سپاهیانش قرار گرفت و فرمان داد تا از منتها الیه هر جناح ، سربازان صفوف خود را عقب بکشند و به سمت قسمت ثابت سپاه بروند تا منتها الیه هر دو جناح به ارتفاع قلب سپاه که خود او در آن قرار دارد برسند. او با این مانور سربازانی را که حرکت نمی کردند مطمئن می ساخت ، چون آنان می دیدند که با این کار عمق صفوفشان دو برابر شده است ؛ و همین طور آنهایی را که عقب می نشستند اطمینان خاطر می یافتند ، چون بجای ایشان همان سربازان ثابت و بیحرکت بودند که با دشمن روبرو می شدند. لیکن وقتی که منتها الیه دو جناح با پیش آمدن از دوسمت به هم پیوستند سپاهیان متوجه شدند که تقویت شده اند ، بدین ترتیب که کسانی که مواضع خود را ترک گفته بودند بوسیله ی کسانی که اکنون در جلوشان قرار داشتند و آنان که در جلو بودند به وسیله ی کسانی که از عقب آمده و به ایشان پیوسته بودند.  باری ، با این تا خوردن و پس نشستن صفوف قهراً بهترین سربازان در ردیفهای اول و آخر قرار می گرفتند و بد ترین ایشان به ردیف وسط افتادند و این خود موضع گیری طرح ریزی شده ی خوبی برای جنگیدن بود ، و در ضمن مانع می شد از اینکه ترسوها فرار کنند. سواران و  سپاهیان سبک اسلحه نیز که در جناح ها قرار داشتند هر چه طول سپاه با مضاعف شدن صفوف کوتاهتر می شد به فرمانده کل نزدیکتر می شدند.
« وقتی پارسیان بدین گونه گرد هم آمدند پس پس عقب نشستند تا به تیر رس تیرهایی رسیدند که از بالای برج و باروها به سوی ایشان می انداختند ؛ و وقتی از آن تیر رس هم گذشتند  برگشتند و نخست چند قدمی به پیش برداشتند ؛ سپس دوری به سمت چپ زدند ، و خود را در برابر باروها یافتند. بتدریج که از برج و باروها دور می شدند پیچ خوردنشان کمتر می شد. وقتی خود را در امن و امان یافتند دیگر بی آنکه توقف کنند تا به دم چادرهای خود رفتند. وقتی در چادرها مستقر شدند کوروش افسران خود را احضار کرد و به ایشان گفت : « ما برای آزمایش شهر به دور آن گشتیم . چنین برج و باروهای مستحکم و بلند را چگونه می توان به زور گرفت. من به سهم خود چنین کاری را آسان نمی بینم ، لیکن هر چه جمعیت در درون شهر بیشتر باشد از  زمانی که برای جنگیدن با ما از آن بیرون نیایند زودتر می توان ایشان را با گرسنگی و قحطی از پا درآورد. بنابرین اگر وسیله ی دیگری به نظر شما نمی رسد که پیشنهاد کنید من بر این عقیده ام که آنان را در محاصره ی اقتصادی بگیریم. – یکی از افسران کوروش پاسخ داد : ولی مگر این شط از وسط خود شهر عبور نمی کند؟ - گوبارو گفت : بلی ، ولی عمق این شط به قدری زیاد است که اگر دو مرد هم در درون آن روی هم بایستند باز سر نفر دوم از آب بیرون نخواهد افتاد. و به هر حال از بابل با این شط بهتر دفاع می شود تا  با برج و باروهایش. – کوروش باز گفت : از آنچه فراتر از زور و توان ما است بگذریم. بیایید طرح خندقی را بریزیم ، و هرکدام به نوبه ی خود به سرعت روی حفر آن کار کنیم ، چنانکه در اسرع وقت خندقی هر چه عریض تر و عمیق تر که ممکن است آماده کنیم. »
 در نتیجه ، پس از آنکه یک خط دفاعی برای جلوگیری حمله ی محاصره شدگان به دور حصارهای شهر کشیده شد ، و ضمناً در نزدیکی شط جای کافی برای برافراشتن برج های بلند باقی گذاشتند. کوروش دستور داد تا در هر دو طرف شهر خندق بسیار عمیقی بکنند. آنگاه دستور شروع به بنا کردن برجهایی در کنار شط بر پایه ای که نخلستان بود و کمتر از یک پلتر ( واحد اندازه گیری طول در یونان قدیم معادل۳۰ متر و ۸۰ سانتی متر امروز ) طول نداشت.
« در حینی که محاصره کنندگان به انجام دادن این کارها مشغول بودند بابلی ها در بالای حصارهای خود به این نحوه ی محاصره ی اقتصادی می خندیدند ، چون برای بیش از ده سال آذوقه و خوار و بار داشتند. کوروش از این موضوع  با خبر شد. آنگاه لشکر خود را به دوازده بخش تقسیم کرد ، و هر بخش می بایست در طول مدت یک ماه از سال را کشیک بکشد. به شنیدن این خبر ، بابلیان بر مسخرگی و ریشخند خود دو چندان افزودند. اکنون دیگر خندق ها حفر شده بود. کوروش چون شنید که در شهر بابل جشنی بر پا است و برای برگزاری آن بابلی ها تمام مدت شب را به باده خواری و سورچرانی و عیش و عشرت خواهند گذرانید منتظر ماند تا شب فرا رسید آنگاه با عده ی زیادی از مردان خود دهانه ی خندق های وصل به شط را باز کرد وقتی آن دهانه ها باز شد آب شط شبانه از هر دو طرف در خندق ها به جریان افتاد و راه ورود شط به درون شهر برای پارسیان قابل عبور گشت. وقتی همه ی چیزهای مربوط به شط آماده شد کوروش به تمام مین باشیان خود از پیاده و سواره فرمان داد تا هر کدام با هزار سرباز تحت فرماندهی خویش در دوصف بیایند و به او ملحق شوند. وقتی مین باشیان رسیدند کوروش سواران و پیادگان خود را به درون شط فرستاد تا ببینند آیا آن بستر خشک کرده اکنون قابل عبور شده است یا نه . وقتی به او گزارش دادند که  آری قابل عبور است آنگاه سران عمده ی لشکرش را احضار کرد و با این کلمات با ایشان سخن گفت : « دوستان ، اکنون شط راه ورود به شهر را به ما داده است ؛ پس بیایید تا با اطمینان خاطر و بدون ترس و تشویش وارد بابل شویم. ضمناً به این نکته بیاندیشیم که کسانی که ما اکنون به جنگشان می رویم که قبلاً وقتی متحدینی با خود داشتند و بیدار و هوشیار و آماده به جنگ و مسلح به انواع سلاح ها و صفوف جنگی مرتبی بودند ما شکستشان دادیم و لیکن امروز هنگامی به ایشان حمله ور می شویم که بسیاری از آنها در خوابند و بسیاری هم مستند ، و همه هم وا رفته اند و لباس رزم به تن ندارند. و تازه وقتی مشاهده کنند که ما به درون باروهای شهرشان درآمده ایم ترس و وحشت ناتوانترشان هم خواهد کرد. حال اگر در میان شما کسانی هستند که فکر می کنند وقتی ما وارد شهر می شویم باید بترسیم از اینکه مبادا دشمنان به بالای بامها بروند و از دو سمت کوچه ما را به باد تیر بگیرند کاملاً از این بابت خاطر جمع باشند. اگر کسانی به بالای بام خانه های خود بروند ما نیز متحدی چون هفائیستوس ، خدای معروف را داریم . دهلیزهای این خانه ها به آسانی آتش می گیرند زیرا درهای آنها از چوب نخل آغشته به قیر قابل اشتعال درست شده است. ما نیز به سهم خود فاقد چوب صمغ دار برای آتش افروختن نیستیم و به میزان فراوان زفت و قیر و الیاف وازده ی کتان برای بر پا کردن هر چه سریعتر آتش سوزیهای شدید در اختیار داریم . از این قرار ساکنان آن خانه ها یا باید به سرعت از خانه های خود بگریزند و جان بدر برند و یا در همانجا بدل به خاکستر بشوند. به هر حال بروید و سلاح های خود را بردارید و آماده بشوید! من شما را به کمک خدایان خودمان راهنمایی خواهم کرد. هان ، ای گوبارو ، شما راه را به ما نشان بدهید ، چون بهتر از ما بلدید. و وقتی هم به درون شهر درآمدیم یک راست ما را به قصر پادشاه راهنمایی کنید. – گوبارو گفت : هیچ عجیب نیست که امشب هیچیک از درهای قصر سلطنیتی بسته نباشد ، چون امشب تمامی شهر در جشن و سرور بسر می برد. با این حال ، به نگهبانانی در جلو درهای کاخ برخواهیم خورد. – کوروش گفت : یک لحظه از وقت را نباید تلف کرد. بنابرین به پیش ! باید حتی المقدور ایشان را غافلگیر کنیم ! »
وقتی کوروش این حرف را زد پارسیان به راه افتادند. کسانی از بابلیان که در سر راه به مهاجمان بر می خوردند زده و کشته می شدند و یا فریاد زنان به درون خانه های خود می گریختند. همراهان گوبارو طوری به این فریادها جواب می دهند که انگار خودشان هم در آن جشن و شادی شرکت دارند. پارسیان بر سرعت می افزایند و به جلو قصر سلطنتی می رسند ولی می بینند که درهای آن بسته است. آنان که دستور یافته اند به نگهبانان کاخ حمله ور شوند به روی ایشان در حالی که در پرتو شعله های آتش بزرگی به باده نوشی مشغولند می پرند و همه شان را می کشند. سر وصدای مهیبی به راه می افتد و فریادها است که بلند می شود. در درون کاخ این سر و صداها را می شنوند و پادشاه بابل فرمان می دهد تا بروند و ببینند چه اتفاقی افتاده است. چند تن از خویشاوندان شاه می دوند تا درها را باز کنند و بگریزند. آنگاه پارسیان به درون کاخ می ریزند و خود را به جایی که پسر شاه هست می رسانند. او را می بینند که ایستاده و آماده ی دفاع کردن از خویش است. همراهان گوبارو او را می کشند. کسانی هم که با او بودند نابود شدند ، یکی در حالی که در پشت پناهگاهی سنگر گرفته بود ، دیگری در حالی که می گریخت و آن دیگر در حالی که با هر چه بدستش می آمد از خود دفاع می کرد. کوروش سواران خود را به میان کوچه های شهر فرستاد و بوسیله ی یشان دستور داد تا هر که را که در بیرون بیابند بکشند ، و بوسیله ی کسانی که زبان آشوری می دانند جار بزنند که آنان که در درون خانه ی خود هستند در همان جا بمانند و بدانند که اگر کسی در بیرون دیده شود کشته خواهد شد. این فرمانها همه اجرا شد. وقتی صبح شد و نگهبانان قلعه ها از تسخیر شهر به دست پارسیان و از کشته شدن بالتازار آگاه گشتند خود نیز قلعه ها را تسلیم کردند. کوروش فوراً قلعه ها را تصرف کرد و نگهبانانی با افسران به آنجاها فرستاد تا آنها را اداره کنند. به رؤسای خانواده ها اجازه داد تا مردگان خود را به خاک بسپارند و فرمانی همگانی خطاب به مردم بابل بوسیله ی جارچیان صادر کرد تا همه فوراً سلاح های خود را بیاورند و تحویل بدهند و به ایشان هشدار داد که اگر بعداً اسلحه ای در خانه ای بیابند همه ی ساکنان آن خانه اعدام خواهند شد. پس از انجام همه ی این اقدامات ، کوروش مغان پارسی را احضار کرد و چون شهر با جنگ فتح شده بود از ایشان خواست تا نوبر غنایم را برای خدایان و اماکن مقدس انتخاب کنند وبردارند و سپس خانه ها و اقامتگاههای دولتی متعلق به مقامات رسمی را مابین کسانی که در فتوحات خود شریک می دانست تقسیم کرد و بدیهی است که بهترین سهم را نصیب کسانی کرد که از همه شجاع تر و فداکارتر بودند. پس از آن ، به بابلیان فرمان داد تا زمینها را بکارند ، خراج بپردازند و به اربابانی که او برایشان می گمارد خدمت کنند.»
بدین گونه کوروش بدون جنگ و خونریزی شدید شهر بابل را فتح کرد. این پیروزی امپراتوری وسیعی نصیبش می کرد.
سقوط بابل انعکاس عظیمی داشت . شهری که از نزدیک به بیست قرن پیش تا به آن دم ملکه ی خاور زمین بود ، شهری که همه ی ملتها شکوه و جلال و نبوغ او را ستوده بودند ، اینک به یک ضربت از پای در می آمد و بنده و برده ی یک فرد پارسی می شد که خود نبونید یک وقت او را « نوکر حقیر » آژی دهاک نامیده بود. بر کرانه های شط فرات ، همچون بر کرانه های رود دجله و رود هالیس ، نام کوروش بود که طنین افتخارات باستانی را بیدار می کرد.
در نظر یونانیان ، بابل هم از لحاظ جمعیت زیاد و ثروت سرشارش و هم از جهت شکوه و عظمت بناهای بزرگ و استحکام حصارهایش به صورت نمونه و الگوی یک شهر بزرگ شرقی جلوه گر بود. گزنفون روی حیرت بابلیان وقتی باخبر شدند که پارسیان ظرف مدتی کمتر از یک ساعت بر شهر بابل دست یافته اند و بر وحشتی که از این خبر پیدا کردند خیلی تاکید می کند. آنان که هاج و واج مانده بوده ، حالتی دیوانه وار پیدا کرده بودند و در برابر چنین هجوم ناگهانی اندکی گیج شده بودند و نمی توانستند به عظمت فاجعه پی ببرند. بیشک عده ی زیادی از ساکنان شهر بایستی فکر کرده باشند که کوروش بطور ناگهانی از آسمان فرو افتاده و بوسیله ی یکی از جنیان یا بوسیله ی خود مردوخ بر تخت پادشاهان بابل نشانده شده است. از آنجا که بابلیان قرنها بود شاد و خوشبخت زندگی می کردند و چنین می پنداشتند که در پناه استحکامات رعب انگیز و دویست و چهل برج نگهبانی آن هزاران سال در امن و امان خواهند بود خاطره ی غم انگیز نهب و غارت و ویرانی کامل شهرشان را که در سال ۶٨٩ پیش از میلاد میسح بدست سناخریب سلطان آشور صورت گرفته بود از یاد برده بودند. آنان گمان می کردند که از آن پس و بویژه از زمان تاخت و تازهای پیروزمندانه ی بختنصر به بعد دیگر هیچ موجبی برای ترس از بیگانگان نباید داشته باشند. یهودیان با اینکه امیدوار بودند فاتح یعنی کوروش شهر بابل را از بیخ و بن واژگون خواهد کرد و مقدر بود که از این بابت دماغ سوخته شوند ، تنها کسانی بودند که از پیروزی پارسیان بسیار شاد شده بودند.  آنان هلهله کنان می گفتند : « تو که می گفتی همیشه خواهی ماند ، و همیشه هم فرمانروا خواهی ماند ، ولی هیچ به فکر عاقبت کار نبودی و تصور نمی کردی که چه بر سرت خواهد آمد! »
تاریخ نبونید که تنها گواه وقایع آن عصر است به ما می گوید : وقتی سپاهیان پارسی به فرماندهی گوبارو در ماه تشرین سال ۵۸۳ وارد بابل شدند محله ی مقدس ازاژیل که معبد مردوخ در ان واقع بود با ردیفی از سپاهیان از گزند نهب و غارت حفظ شد : « تا پایان ماه مدافعان درهای معبد مردوخ در ازاژیل را دوره کردند. سلاح هیچ کس در معبد ازاژیل و در معبدهای دیگر گذاشته نشد و هیچ پرچمی همه به سمت آن پیش نیامد. »
کوروش از پیروزی خود هیچ سو استفاده ای نکرد. او به ملتی که مغلوب کرده بود احترام گذاشت . به جای اینکه غرامت جنگی سنگینی بر او تحمیل کند ، در امور مذهبی او دخالت نماید و سازمان اداریش را بر هم بزند ، به جای تقلید از فاتحان سامی نژاد که شهرهای فتح شده را به باد نهب و غارت می گرفتند و با ساکنان آنها همچون حیوانات رفتار می کردند ، به جای اینکه مانند یک فاتح بی رحم و خشن رفتار کند در پی به دست آوردن دوستی مغلوبان است و می خواهد کاری بکند که پیروزی اش را بر وی ببخشایند. او با این نحوه ی رفتار سیاستی را ابداع می کرد که مقدر بود پایه های محکمی برای این امپراتوری هخامنشی که جای حکومت پادشاهان بابل را می گرفت تأمین کند. کوروش آریایی برای همه ی مردم یک فرمان بخشایش یا امان نامه صادر می کند : « به شهر زنهار داده می شود. کوروش فرمان می دهد که تمامی شهر بابل در امن و امان باشد. » رفتار او و حسن نیتش بزودی ثمرات خود را بخشیدند. کاهنان بزرگ بلافاصله قدرت و امارت او را به رسمیت شناختند.
نبونید با برداشتن خدایان شهرهای دیگر از معبد خود برای آوردن ایشان به بابل « پیوندهای چنان محکمی را که هر خدایی بوسیله ی آن با شهر خود بستگی  داشت گسسته و به کیفر همین جنایت بود که آسمان سلاحهای او را لعن و نفرین کرده بود » ول  ی برعکس نبونید ، چنانکه گفتیم کوروش برگزیده ی مردوخ است و هم اوست که ارباب خدایان معبد بابل مامورش کرده است تا انتقام بگیرد. همان خدا است که به اشکریان کوروش روی موافق نشان داده و زمینه ی پیروزی را برای ایشان مساد نموده است. او کوروش را در میان بهترین فرمانروایان بازشناخته است و همه ی بابلیان با فرهنگ و معرفت می توانند روی لوحه ی شاه جدید این متن را بخوانند : « مردوخ  هه ی کشورها را مورد مطالعه قرار داد هه ی آنها را دید و در آنها به دنبال یک پادشاه عادل ، یک فرمانروای باب دل گشت تا دستش را بگیرد و با خود بیاورد.  بدین منظور کوروش پادشاه انزن را طلبید و نام او را برای سلطنت بر همه چیز تعیین نمود. همچنین خدایانی که بوسیله ی نبنید از شهر و دیار خویش تبعید شده بودند هر یک بزودی زود به شهر خویش بازگشتند. « در تاریخ نبونید – کوروش می خوانیم که : از ما کیسلو تا ماه آذر خدایان آکاد که نبونید به بابل آورده بود همه به شهرهای خود بازگشتند.» کوروش نه تنها ایشان را به شهرهای خود بازمی گرداند بلکه نظارت می کند بر اینکه ار معبدهایشان خراب شده است دوباره آنها را بسازند ، و اگر بر اثر متروک ماندن خرابیهایی در آنها ایجاد شده است به تعمیر و مرمت آنها بپردازند تا آن خدایان بتوانند در منزلی جاودانی اقامت کنند.
 

استوانه کوروش
 

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند  ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است. استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه :
 
۱)  « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢)  شاه نواحی جهان.
۳)  چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جای بزرگی ، ناتوانی برای پادشاهی کشورش معین شده بود.
۴)  نبونید تندیس های کهن خدایان را از میان برد [ ...... ] و شبیه آنان را به جای آنان گذاشت.
۵)  شبیه تندیسی از ( پرستشگاه ) ازاگیلا ساخت [ ...... ] برای « اور» و دیگر شهرها.
۶)  آیین پرستشی که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستیزه گری می جست. همچنین با خصمانه ترین روش.
۷) قربانی روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانین ناروایی در شهرها وضع کرد و ستایش مردوک ، شاه خدایان را به کلی به فراموشی سپرد.
۸) او همواره به شهر وی بدی می کرد. هر روز به مردم خود آزار می رسانید. با اسارت ، بدون ملایمت همه را به نیستی کشاند.
۹) بر اثر دادخواهی آنان « الیل » خدا ( مردوک ) خشمگین گشت و او مرزهایشان. خدایانی که در میانشان زندگی می کردند ماوایشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خویش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنین گفتند : بشود که توجه وی به همه ی مردم که خانه هایشان ویران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبیه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. این موجب همدردی او شد ، او به همه ی سرزمین ها نگریست.
۱٢)  آنگاه وی جستجوکنان فرمانروای دادگری یافت ، کسی که آرزو شده ، کسی که وی دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانروای سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳)  سرزمین « گوتیان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پیش پای او به تعظیم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وی به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴)  با عدل و داد پذیرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتیبان مردم خویش ، کارهای پارسایانه و قلب شریف او را با شادی نگریست.
۱۵)  به سوی بابل ، شهر خویش ، فرمان پیش روی داد و او را واداشت تا راه بابل در پیش گیرد. همچون یک دوست و یار در کنارش او را همراهی کرد.
۱۶)  سپاه بی کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردنی نبود با سلاح های آماده در کنار هم پیش می رفتند.
۱۷)  او ( پروردگار) گذاشت تا بی جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نیازی برهاند. او نبونید شاه را که وی را ستایش نمی کرد به دست او ( کوروش ) تسلیم کرد.
۱۸)  مردم بابل ، همگی سراسر سرزمین سومر و اکد ، فرمانروایان و حاکمان پیش وی سر تعظیم فرود آوردند و شادمان از پادشاهی وی با چهره های درخشان به پایش بوسه زدند.
۱۹)  خداوندگاری ( مردوک ) را که با یاریش مردگان به زندگی بازگشتند ، که همگی را از نیاز و رنج به دور داشت به خوبی ستایش کردند و یادش را گرامی داشتند.
٢۰)  من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نیرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمین سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ی جهان.
٢۱)  پسر شاه بزرگ کمبوجیه ، شاه شهر انشان ، نوه ی شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبیره ی شاه بزرگ چیش پیش ، شاه انشان.
٢٢)  از دودمانی که همیشه از شاهی برخوردار بوده است که فرمانروائیش را « بعل » و « نبو » گرامی می دارند و پادشاهیش را برای خرسندی قلبی شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳)  با خرسندی و شادمانی به کاخ فرمانروایان و تخت پادشاهی قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستایش او کوشیدم.
٢۴)  سپاهیان بی شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمین سومر و اکد تهدید کننده ی دیگری پیدا شود.
٢۵)  من در بابل و همه ی شهرهایش برای سعادت ساکنان بابل که خانه هایشان مطابق خواست خدایان نبود کوشیدم [ ...... ] مانند یک یوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶)  من ویرانه هایشان را ترمیم کردم و دشواری های آنان را آسان کردم. مردوک خدای بزرگ از کردار پارسایانه ی من خوشنود گشت.
٢۷)  بر من ، کوروش شاه که او را ستایش کردم و بر کمبوجیه پسر تنی من و همچنین بر همه ی سپاهیان من
٢۸)  او عنایت و برکتش را ارزانی داشت ، ما با شادمانی ستایش کردیم ، مقام والای ( الهی ) او را . همه ی پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹)  از سراسر گوشه و کنار جهان ، از دریای زیرین تا دریای زبرین شهرهای مسکون و همه ی پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگی می کنند.
۳۰)  باج های گران برای من آوردند و به پاهایم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نینوا ، آشور و نیز شوش
۳۱)  اکد ، اشنونه ، زمیان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمین گوتیوم شهرهای آن سوی دجله که پرستشگاه هایشان از زمان های قدیم ساخته شده بود.
۳٢)  خدایانی که در آنها زندگی می کردند ، من آنها را به جایگاه هایشان بازگردانیدم و پرستشگاه های بزرگ برای ابدیت ساختم. من همه ی مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانیدم.
۳۳)  همچنین خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به رغم خشم خدای خدایان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که برای خشنودی مردوک خدای بزرگ
۳۴)  در جایشان در منزلگاهی که شادی در آن هست بر پای دارند. بشود که همه ی خدایانی که من به شهرهایشان بازگردانده ام
۳۵)  روزانه در پیشگاه « بعل » و « نبو » درازای زندگی مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آمیز برایم بیایند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگویند : کوروش شاه ستایشگر توست و کمبوجیه پسرش
۳۶)  بشود که روزهای [ ...... ] من همه ی آنها را در جای با آرامش سکونت دادم.
۳۷)  [ ...... ] برای قربانی ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸)  [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانیدم.
۳۹)  [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰)  [ ...... ] بابل.
۴۱)  [ ...... ]    
  ۴٢)  [ ...... ]  
    ۴۳)  [ ...... ]  
    ۴۴)  [ ...... ]   
   ۴۵)  [ ...... ] تا ابدیت .
 
  منشور آزادی ملل ( اولین حقوق بشر)
 
  
کوروش و ادیان
در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.
در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ، کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را  از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.
به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است ، کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است. 
 
  
درگذشت کوروش
مرگ کوروش نیز چون تولدش به تاریخ تعلق ندارد. هیچ روایت قابل اعتمادی که از چگونگی مرگ کوروش سخن گفته باشد در دست نداریم و لیکن از شواهد چنین پیداست که کوروش در اواخر عمر برای آرام کردن نواحی شرقی کشور که در جریان فتوحاتی که او در مغرب زمین داشت ناآرام شده بودند و هدف تهاجم همسایگان شرقی قرار گرفته بودند به آن مناطق رفته است و شش سال در شرق جنگیده است. بسیاری از مورخین ، علت مرگ کوروش را کشته شدنش در جنگی که با قبیله ی ماساژتها ( یا به قولی سکاها ) کرده است دانسته اند. ابراهیم باستانی پاریزی در مقدمه ای که بر ترجمه ی کتاب « ذوالقرنین یا کوروش کبیر » نوشته است ،  آنچه بر پیکر کوروش پس از مرگ می گذرد را اینچنین شرح می دهد :
سرنوشت جسد کوروش در سرزمین سکاها خود بحثی دیگر دارد. بر اثر حمله ی کمبوجیه به مصر و قتل او در راه مصر ، اوضاع پایتخت پریشان شد تا داریوش روی کار آمد و با شورش های داخلی جنگید و همه ی شهرهای مهم یعنی بابل و همدان و پارس و ولایات شمالی و غربی و مصر را آرام کرد. روایتی بس موثر هست که پس از بیست سال که از مرگ کوروش می گذشت به فرمان داریوش ، جنازه ی کوروش را بدینگونه به پارس نقل کردند.
 شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهر پرسپولیس ( تخت جمشید ) ، داریوش با درباریان تا بیرون شهر به استقبال جنازه رفتند و جنازه را آوردند. نوزاندگان در پیشاپیش مشایعین جنازه ، آهنگهای غم انگیزی می نواختند ، پشت سر آنان پیلان و شتران سپاه و سپس سه هزارتن از سربازان بدون سلاح راه می پیمودند ، در این جمع سرداران پیری که در جنگهای کوروش شرکت داشته بودند نیز حرکت می کردند. پشت سر آنان گردونه ی باشکوه سلطنتی کوروش که دارای چهار مال بند بود و هشت اسب سپید با دهانه یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند. جسد بر روی این ردونه قرار داشت. محافظان جسد و قراولان خاصه بر گرد جنازه حرکت می کردند. سرودهای خاص خورشید و بهرام می خواندند و هر چند قدم یک بار می ایستادند و بخور می سوزاندند. تابوت طلائی در وسط گردونه قرار داشت. تاج شاهنشاهی بر روی تابوت می درخشید ، خروسی بر بالای گردونه پر و بال زنان قرار داده شده بود – این علامت مخصوص و شعار نیروهای جنگی کوروش بوده است. پس از آن سپهسالار بر گردونه جنگی ( رتهه ) سوار بود و درفش خاص کوروش را در دست داشت. بعد از آن اشیا و اثاثیه ی زرین و نفایس و ذخایری که مخصوص کوروش بود –  یک تاک از زر و مقداری ظروف و جامه های زرین – حرکت می دادند.
همین که نزدیک شهر رسیدند داریوش ایستاد و مشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای اندوهناک ،‌ آرام بر فراز گردونه رفت و بر تابوت بوسه زد ؛ همه ی حاضران خاموش بودند و نفس ها حبس گردیده بود. به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی ( تخت جمشید ) را گشودند و جنازه را به قصر خاص بردند. تا سه شبانه روز مردم با احترام از برابر پیکر کوروش می گذشتند و تاجهای گل نثار می کردند و موبدان سرودهای مذهبی می خواندند.
روز سوم که اشعه ی زرین آفتاب بر برج و باروهای کاخ باعظمت هخامنشی تابید ، با همان تشریفات جنازه را به طرف پاسارگاد – شهری که مورد علاقه ی خاص کوروش بود -  حرکت دادند. بسیاری از مردم دهات و قبایل پارسی برای شرکت در این مراسم سوگواری بر سر راهها آمده بودند و گل و عود نثار می کردند.
در کنار رودخانه ی کوروش ( کر) مرغزاری مصفا و خرم بود. در میان شاخه های درختان سبز و خرم آن بنای چهار گوشی ساخته بودند که دیوارهای آن از سنگ بود.
هنگامی که پیکر کوروش به خاک می سپردند ، پیران سالخورده و جوانان دلیر ، یکصدا به عزای سردار خود پرداختند. در دخمه مسدود شد ، ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود و کسی از فرط اندوه به خود نمی آمد که از آن جا دیده بردوزد. به اصرار داریوش ،  مشایعین پس از اجرای مراسم مذهبی همگی بازگشتند و تنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندن.
 
 برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی کوروش کبیر
 
ایران ویژ